لبه‌های اولیه

تازه ها

پربیننده ترین

گروه خبری: 
تاریخ انتشار : س, 1396/11/24 - 10:15
کد مطلب: 16068
تصویر صفحه اصلی: 
به محض اینکه از سر کار می‌آمد و می‌دید دلم گرفته، با این‌که خسته بود با موتور مرا می‌برد دور دور. پشتش را که سفت می‌گرفتم انگار تمام دنیا را گرفته‌بودم.

به گزارش خط هشت ،

یک روز محمدهادی یک‌ریز بی‌قراری می‌کرد و گریه‌اش بند نمی‌آمد. زنگ زدم به آقامهدی که چه کار کنم. گفت گوشی را بگذار روی آیفون و شروع کرد با محمدهادی حرف زدن که:« محمدهادی بابایی، مامان رو اذیت نکنی...» همین‌طور که حرف می‌زد محمدهادی چشم‌هایش را بست و خوابید. این ماجرا بارها تکرار می‌شد.

وقتی آقامهدی و محمدهادی را نگاه می‌کردم، وقتی که سه‌تایی پیاده‌روی می‌کردیم، وقتی که خواب بودند و روزهایی که با جیغ‌جیغ کردن محمدهادی دلش غنج می‌رفت، خودم را خوشبخت‌ترین زن دنیا می‌دیدم. به محض اینکه از سر کار می‌آمد و می‌دید دلم گرفته، با این‌که خسته بود با موتور مرا می‌برد دور دور. پشتش را که سفت می‌گرفتم انگار تمام دنیا را گرفته‌بودم.

بریده‌ای از کتاب «دیدار پس از غروب»، مجموعه‌ی مدافعان حرم، روایت شهید مهدی نوروزی، جلد۱ (ص۵۴)
نویسنده: منصوره قنادیان
انتشارات روایت فتح

 

 

منبع: حریم حرم

ارسال نظر