لبه‌های اولیه

تازه ها

پربیننده ترین

گروه خبری: 
تاریخ انتشار : پ, 1397/01/16 - 18:26
کد مطلب: 16682
تصویر صفحه اصلی: 
برایم سوال بود. هم زن و هم جنازه! از دور محو تماشای این صحنه بودم. یک لحظه از زن پرسیدم: "چرا اینو خاکش نمی کنید؟"

به گزارش خط هشت ، رفتم جایی که از هر گوشه آن نور سبز رنگ بیرون می زد. مسجد نبود. شاید یک امامزاده و یا یک جای مقدس تر از آن. دیدم زنی چادر سیاهی سرش انداخته و نشسته بالای سر جنازه ای. سرش پایین بود.
برایم سوال بود. هم زن و هم جنازه! از دور محو تماشای این صحنه بودم. یک لحظه از زن پرسیدم: "چرا اینو خاکش نمی کنید؟"
با خودم گفتم چرا جنازه یک انسان باید رو زمین بمونه!
لحظه ای ندایی از آسمان امد. حتم داشتم صدای زن بود که از آسمان می آمد:
- این که نمرده دفنش کنیم. این جنازه هر روز سه بار چشمش را باز می کند و به من لبخند می زند و دوباره چشمش را می بندد.
تعجب کردم که چطور چنین چیزی ممکن است! چطور یک جنازه می تواند روزی سه بار چشم باز کند و لبخند بزند و دوباره چشمش را ببندد.

زن گفت: خودت هم می توانی ببینی!
لحظه ای چشمم به گوشه ای از کتاب " از حجله تا حرم" زندگی نامه شهید علی آقایی شهید جاوید الاثر مدافع حرم که از زیر چادر زن بیرون زده بود، افتاد.
ان را شناختم.‌ خواهرم نوشته بود. افتخار کردم و خواستم شهید را به زن بشناسانم. برای همین زود گفتم:" این کتاب شهید علی آقاییه، مدافع حرمه. خواهرم نوشته. تازه داره کتاب " لمس تماشای تو" زندگی نامه شهید علی سیفی را هم می نویسه."
دوباره صدای آسمانی زن توی فضا پیچید.
- آره اونم اینجا بود. عجیب می خندید بهم... اما نموند و رفت...
ادامه داد: اینم نمیمونه اینجا... برمی گرده...
گفتم می تونم ببینمش.
گفت بله. ولی شرط داره!
بدون این که بپرسم چه شرطی؟ قبول کردم و مشتاقانه خواستم تا آن را ببینم. تا دستش را روی صورت جنازه کشید، انگار که حجاب صورت جنازه کنار رفت و چشمش را باز کرد و خندید. جنازه سالمه سالم بود با یک دست لباس نظامی که توی تنش بود. درست مانند انسانی که به خواب رفته!
زن گفت:" دیدی؟ دیدی چشمشو باز کرد و بهم خندید؟
گفتم: آره دیدم! باورت کردم.
باور کردم که این جنازه یک شهید است. ان هم شهید علی آقایی. گفت: حالا وظیفه تو مونده و باید کاری برام بکنی!
گفتم چه کاری؟
دست کرد و از توی لباس نظامی شهید عطری بیرون آورد و داد به من و گفت: حالا که داری میری اردبیل اینم با خودت ببر و بگو که اینم حاضر کردیم که بیاد. بگو اینم اینجا موندی نیست و برمی گرده.

عطر را محکم توی دستم نگه داشته و محو استشمام بوی خوش آن  بودم که از خواب پریدم!

*************
رویا نظری- ۱۵/ ۱/ ۹۷
*************
 خواهرلیلا نظری / نویسنده کتاب از حجله تاحرم / زندکینامه شهید مدافع حرم جاویدالاثر علی آقایی

ارسال نظر