لبه‌های اولیه

تازه ها

پربیننده ترین

گروه خبری: 
تاریخ انتشار : ج, 1397/03/04 - 23:36
کد مطلب: 17339
تصویر صفحه اصلی: 
شهید غلامحسین ابوالحسنی، در دوم شهریور ماه سال 1345 در روستای فخرآباد در مشکین شهر از توابع استان اردبیل دیده به جهان گشود. وی دانشجوی رشته دامپزشکی در دانشگاه آزاد تبریز بود که در جبهه حضور یافت و در اول اردیبهشت ماه سال 1367 در دزفول به شهادت رسید.

به گزارش خط هشت ، سومین و آخرین فرزند خانواده «غلامعلی» بود که در دوم شهریور ماه سال ۱۳۴۵ در روستای فخرآباد از توابع شهرستان مشگین شهر به دنیا آمد. دوران خردسالی او در فضای ییلاقی و باغ های سرسبز فخرآباد سپری شد. خانوادهاش زندگی فقیرانه‌ای داشتند و امرار معاش آنها از طریق کار کردن در باغ های دیگران تامین می‌شد.

غلامحسین کمکم دوران کودکی را سپری کرد و بزرگ شد، تا جایی که دیگر میتوانست باغ های نزدیک روستا را بشناسد و برای پدرش نان و آبی ببرد. روزهای سخت این دوران در فقر و محرومیت سپری میشد تا اینکه خانواده ابوالحسنی به شهرستان «پارس آباد» (که به خاطر فعالیت شرکت «کشت و صنعت مغان» کار و کشاورزی در آنجا رونق یافته بود)، مهاجرت کردند و با این امید که بتوانند از طریق پنبه چینی به کار در مزارع و باغ های مغا، معیشت خود را تامین کنند، در «اسلام آباد» از توابع پارس آباد، ساکن شدند.

روزگار سختی بود. پدر در اسلام آباد هم نتوانسته بود کاری پیدا کند و تنها نان آور خانواده، مادر بود که در تمام چهار فصل سال بی اعتنا به سرما و گرما در مزارع دور و نزدیک کار می‌کرد تا کودکان خود را بزرگ کند. غلامحسین همه اینها را می‌دید و بزرگ می‌شد. او در آن دوران، به تعبیر مادرش بچه ای بود: «خوب و امام گونه که به درس خواندن علاقه زیادی نشان می‌داد.

پدر، او را در مدرسه ابتدایی اسلام آباد ثبت نام کرد. از همان ابتدای تحصیل خوب درس می خواند و به کمک کسی نیازمند نبود و اغلب مواقع تکالیفش را بیشتر از آنچه معلمش میخواست انجام میداد. مادرش هنوز هم به یاد میآورد که پسرش چگونه ساعتها با کتاب و دفترش ور می‌رفت تا اینکه سرانجام و دست آخر سر روی کتا‌ب‌هایش میگذاشت و خوابش میبرد.

دوران نوجوانی غلامحسین با همان تنگناها و دشواری ها و سادگی های زندگی روستایی گذشت و اوضاع زندگی همان روال سابق خود را داشت. غلامحسین رنج و مشقت های مادر و تب و تاب های بی حاصل پدر را میدید و درس خود را از زندگی میگرفت.

ثبت نام در مدرسه راهنمایی «پارسا» در شهر پارس آباد، دری بود تا او را با دنیای بزرگتری آشنا کند. غلامحسین تمام حوادث پیروزی انقلاب را در این شهر با چشمان خود دید و کم کم دوستان و آشنایانی پیدا کرد و هنگامی که دوران راهنمایی را به سر آورد، دیگر نوجوان کارآمدی بود که می توانست با «وجین کردن» و «پنبه چینی»، برای خانواده اش مختصر درآمدی پیدا کند. دوستان و همکلاسی‌های غلامحسین، او را در آن دوران اینگونه توصیف می‌کنند:

«غلامحسین عاشق درس بود و همیشه از شاگردان ممتاز مدرسه محسوب میشد. شخصی دلسوز و مهربان بود که اگر کاری برای کسی از دستش برمیآمد، کوتاهی نمیکرد. او آدم مذهبی بود و اغلب در جلسات سخنرانی و مراسم مذهبی مسجد شرکت میکرد. در کل، شخصیت بسیار جذابی داشت و همیشه ذکر تعریفش دهانبهدهان جاری بود و در کوچه و محله، همه او را دوست داشتند.»

در سال ۱۳۶۱ وارد دبیرستان ۱۷ شهریور پارس آباد شد. در آن زمان بود که با یکی از داروخانه های شهر ارتباط پیدا کرد و توانست ضمن تحصیل در داروخانه کاری هم برای خودش پیدا کند و مشغول به کار شود.

ملایمت رفتار و ادب او، توجه کارکنان داروخانه را به خود جلب کرد و خاطره هایی از او برجای نهاد که امروز هم دوستانش در داروخانه از او و خاطره هایش می گویند. او با بسیاری از پزشکان شهر دوستی و آشنایی پیدا کرده بود و کم کم داشت زندگی‌اش بر روی غلتک میافتاد و اوضاع بهتر میشد.

غلامحسین هر روز با تلاش بیشتری به درس ادامه میداد و تصمیم گرفته بود تا در آینده پزشک داروساز شود. حتی هنگامی که وارد دانشکده دامپزشکی دانشگاه آزاد تبریز شد، باز هم مصمم بود که تغییر رشته بدهد و داروسازی بخواند.

سال ۱۳۶۷ بود. دانشکده دامپزشکی دانشگاه تبریز، پر از پس لرزه‌های جنگ شده بود. غلامحسین نیز در کش و قوس رفتن و ماندن، درگیر افکار عمیقی بود: ماندن و در آرامش و راحتی به تحصیل پرداختن، یا رفتن و جان خود را در راه دفاع از کشور و امنیت مردم به خطر انداختن؟

انتخاب سختی بود، اما سرانجام تصمیم خودش را گرفت و به مادرش گفت انصاف نیست من اینجا با خیال راحت درس بخوانم و دیگران برای حفظ امنیت و آرامش ما جان خودشان را فدا کنند. چند روز بعد در حالی که مشغول تحصیل در ترم دوم دانشگاه بود به طور داوطلبانه در قالب بسیج، عازم جبهه شد و جزء نیروهای امدادی و پزشکی، مشغول خدمت گردید.

اول اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۷، آتش جنگ شعله‌ورتر از روزهای پیش زبانه میکشید. هنگام ظهر بود و باد گرم می‌وزید که ناگهان هواپیماهای عراقی همچون کرکس‌های شوم و پلید، غرش کنان بر صحنه آسمان ظاهر شدند و ناجوانمردانه بمبهای شیمیایی را بر سر رزمندگان ریختند. آثار بمب‌های شیمیایی کار خودش را کرد. صورت پاک غلامحسین که تا آخرین لحظه در حال کمک به مجروحان بود، سوخت و مظلومانه به شهادت رسید. اینک صورت سوخته‎اش؛ گواهی تردیدناپذیر روسفیدی غلامحسین در پیشگاه خدا است.

چند روز بعد، وقتی مادرش در تابوت را باز کرد، صورت ماه‌گونه فرزندش را دید که بر اثر مواد شیمیایی تماما سوخته بود. دلش سوخت و بی‌اختیار خودش را بر روی فرزند انداخت و سر و صورت خونین و سوخته‌اش را غرق بوسه کرد. پیکر پاک غلامحسین در گلزار شهدای پارس آباد به خاک سپرده شد.

منبع: کتاب امتحان نهایی، نویسنده: امیر رجبی، انتشارات: نشر شاهد

برچسب‌ها: 
ارسال نظر