لبه‌های اولیه

تازه ها

گروه خبری: 
تاریخ انتشار : ج, 1397/03/04 - 23:56
کد مطلب: 17340
تصویر صفحه اصلی: 
خاطره‌ای از شهید غلامحسین ابوالحسنی
دست‌هایی پر از هدیه
هر وقت از دانشگاه به خانه می آمد، یک دستش پر از میوه و هدیه بود و دست دیگرش پر از کتاب. می‌گفتم چرا این همه پول صرف خرید هدیه و میوه و شیرینی می کنی ما گه از تو انتظاری نداریم! می خندید و در حالی که کتاب‌ها را نشانم می‌داد، می‌گفت: «حالا خوب است که نمیدانی به این کتاب ها چقدر پول می دهم.»

به گزارش خط هشت ، میخواست مرا به زیارت مکه و مدینه ببرد. همیشه به من میگفت تو سختی های زیادی کشیده ای، کمی صبر کن تا دانشگاهم تمام شود، دیگر تا آخر عمر نمی گذارم روی سختی را ببینی. هر وقت از دانشگاه به خانه می آمد، یک دستش پر از میوه و هدیه بود و دست دیگرش پر از کتاب. میگفتم چرا این همه پول صرف خرید هدیه و میوه و شیرینی می کنی ما گه از تو انتظاری نداریم! می خندید و در حالی که کتابها را نشانم می‌داد، می‌گفت: «حالا خوب است که نمیدانی به این کتاب ها چقدر پول می دهم.»

غلامحسین عاشق کتاب و تحصیل بود. اما آنطور که بعدها دوستانش تعریف میکردند او در کنار تحصیل در دانشگاه کار هم میکرد و از این راه هم مخارج دانشگاه را تامین میکرد و هم کمک خرج ما بود.

راوی خاطره: ربابه گوزلی، مادر شهید

برچسب‌ها: 
ارسال نظر