لبه‌های اولیه

تازه ها

پربیننده ترین

گروه خبری: 
تاریخ انتشار : د, 1396/03/08 - 09:14
کد مطلب: 12553
تصویر شهید: 
زندگينامه: 

شهید يوسف آهنگري در تاريخ ششم شهريور هزارو سيصدو چهل در روستاي ننه کران استان اردبیل متولد شد ، سومين فرزند باقر و صاحب موسوي ننه کران بود. مادر لحظات را به سختي سپري مي کرد تا اينکه انتظار به سر آمد و نوگل خندان پدر و مادر چشم به جهان گشود. همه از تولد نوزاد خوش قدم خوشحال بودند و خدا را بخاطر اين نعمت سپاسگزاري مي کردند مادر که به نام حضرت يوسف علاقۀ زيادي داشت، فرزندش را يوسف ناميد. پدر با اجاره دادن زمينهاي کشاورزي و نيز کار بقالي ، معاش خانواده را تأمين مي کرد.يوسف روز به روز در آغوش گرم مادرش رشد مي کرد و روحش با صداي قرآن عجين مي شد.مادر که به همه ي فرزندانش قرآن مي آموخت يوسف را نيز در کنار خود مي نشاند و قرآن را برايش تلاوت مي کرد و يوسف با هوش و ذکاوتي که داشت به يادگيري و حفظ قرآن مي پرداخت . يوسف اوقات فراغتش را با پسر دايي اش به بازي مي پرداخت اما بيشتر مواقع در کنار پدر بزرگش که اسب داشت ، سوار کاري مي کرد.او به همراه برادر بزرگش به مدرسه ی ابتداي روستايشان نادر شاه رفت و ثبت نام کرد تا به فراگيري علم بپردازد. يوسف با تمام همکلاسي هايش با خلقي نيکو برخورد مي کرد و به دين و مذهب علاقه ي زيادي نشان مي داد. به قول برادرش يکروز که مادر بزرگ به وي آيه الکرسي مي آموخت تا حفظ کند، يوسف وقتي قضيه را فهميد، با اشتياق کامل نزد مادر بزرگش رفت تا در کنار برادرش به يادگيري آيه الکرسي بپردازد. يوسف هميشه در نماز جماعت مسجد روستا شرکت مي کرد و اکثر اوقات آيه الکرسي را نزد خود نگه مي داشت تا از بلاها محفوظ بماند. او نماز اول وقت را هيچ وقت ترک نمي کرد و به اعتقادات مذهبي تعصب خاصي نشان مي داد. روزي پدرش که براي نماز صبح بيدار شده بود، يوسف را در حاليکه لحاف بر سر کشيده و نماز مي خواند ، مشاهده کرد.پدر از اين حرکت پسرش متعجب شد و علت کارش را پرسيد و يوسف در پاسخ گفت:"پدر هوا خيلي سرد است و من نمي خواهم نماز را نخوانم و براي همين با لحاف به نماز ايستاده ام."
يوسف بعد از اتمام مقطع ابتدايي ، وارد مدرسه ي راهنمايي روستاي ننه کران شد و همچنان مثل سابق به تحصيلش ادامه داد.او اغلب اوقات که از کلاس درس فارغ مي شد به نزد پدر در مغازه مي رفت و در کارها به وي کمک مي کرد و گاهي مواقع نيز به ورزش شنا و فوتبال مي پرداخت.يوسف با تلاش و کوشش که در درس نشان مي داد، مقطع راهنمايي را نيز با موفقيت به پايان رساند و وارد دبيرستان شاه عباس کبير آيت ا.. سعيدي شد. تقريباً سال پنجاه و پنج و ايام انقلاب اسلامي نزديک بود.يوسف در اين ايام که همه از شاه و زير دستانش نمي ترسيدند بي مهابا عکس امام خميني را به روستا برد و در مقابل مسجد نصب کرد.مردم با ديدن اين عکس جنجال بزرگي بر پا کردند و طي اين درگيريها پدر و پدر بزرگ يوسف را دستگير کردند.يوسف در اين ايام فعاليتهاي سياسي و مذهبي اش را گسترده کرده و مطيع دستور امام خميني شده بود.او که در اين بحبوحه هاي انقلاب ، درس مي خواند بعد از فراغت از مدرسه به خيابانها مي رفت و در اکثر راهپيمائيها حضور مي يافت.يوسف بسيار شجاع و بي باک بود و وقتي کسي مي خواست به هر بهانه اي با او درگير شود، فرار نمي کرد و از خود به دفاع مي پرداخت، حتي اگر کتک زيادي هم مي خورد باز در مقابل حق ايستادگي مي کرد.او وقتي مي ديد کسي با فرد ضعيفي درگير شده و به آزار و اذيت اش مي پردازد به کمک وي مي شتافت و از او طوري دفاع مي کرد گويا وي برادرش بود.بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ، يوسف جزو اولين افرادي بود که پايگاه تشکيل داد و گروهي به نام گروه کوثر را تأسيس نمود که به مکتب خانه کوثر معروف شد.او بسيار متواضع و بي ادعا بود و همين اخلاقش باعث شده بود در محله و مسجد پايگاه، جوانان زيادي به اطراف وي جمع شوند.همه ي دوستان و اطرافيان از اينکه در کنار او بودند بسيار لذت مي بردند و يوسف با طبع لطيفي که داشت همه را به لبخند زدن وادار مي کرد. او طوري رفتار مي نمود که حتي کساني که از نظر سياسي و مذهبي ، اعتقادات ديگري داشتند، شيفته ي اخلاق خوب او شده بودند.به قول پسر دايي اش  زماني يوسف ، کتابفروشي سپاه را اداره مي کرد گروهي از دوستانش که توده اي يا مخالف نظام بودند براي اظهار محبت به کتابفروشي مي رفتند و همين امر باعث مي شد تا سر رشته ي بحث سياسي و عقيدتي باز شود و گاهي اوقات دوستان مخالفش به خاطر اخلاق بي نظير وي، تسليم مي شدند و خيلي از گفته هاي يوسف را مي پذيرفتند، و گاهي اوقات نيز آنچنان اثر گذار بود که برخي از دوستانش غير مستقيم از گرايش هاي گروهي خود دست بر مي داشتند و به سوي اعتقادات وي کشيده مي شدند. با شروع جنگ تحميلي يوسف آرام و قرارش را ازدست داد و مُدام در فکر اعزام به جبهه بود . او در سپاه و بخش فرهنگي فعاليت مي نمود و براي همين اجازه نمي دادند در جبهه حضور يابد ولي او همچنان دست از پا فشاري اش بر نمي داشت.يوسف اکثر اوقاتش را در سپاه و پايگاه سپري مي کرد . طوريکه کم کم از درس و مدرسه باز مانده بود و براي همين در مقطع چهارم دبيرستان که رشته ي علوم اقتصاد بود ترک تحصيل کرد. او به همراه دوستانش براي اعزام به جبهه در سپاه ثبت نام کرده بود و چون همه ي اعضاي سپاه داوطلب اعزام بودند، هيچکدام حاضر نمي شدند از اعزام چشم پوشي کنند.فرمانده سپاه تأکيد مي کرد تا عده ايي در مقّر سپاه باقي بمانند چرا که امکان داشت همه اعزام شوند. قرار بر اين شد که قرعه کشي شود و اسم هر کس که در آمد به جبهه اعزام شود. شب قبل از قرعه کشي يوسف به همراه سيد موسي موسوي نشسته بودند از آنجا که يوسف يک بلوز عراقي داشت و سید موسي نيز آنرا خيلي دوست داشت.يوسف نذر کرد که اگر اسمش از قرعه کشي در بيايد بلوز را به سید موسي بدهد او شب را خيلي نگران بود تا مبادا اسمش از قرعه کشي در نيايد، بالاخره صبح شد و يوسف به همراه سید موسي به مقّر سپاه که در ميدان ورزش بود رفتند. از قضا قرعه کشي نيز انجام شده بود و اسم يوسف نيز جزو افرادي که قرار بود به جبهه اعزام شوند بود.يوسف با ديدن اسمش در ليست اعزامي ها بسيار خوشحال شد و بلوز را به سید موسي داد و جعبه ايي شيريني خريد و بين دوستان پخش کرد.او که بعد از انقلاب اسلامي ، افسوس مي خورد که فرصت شهادت را ازدست داده است ، خود را به آرزوهايش نزديک مي ديد.يوسف به همراه دوستش توحيد قرباني از طريق سپاه عازم جبهه و عمليات فتح المبين شد. او از همان روز اول ورودش شروع به مبارزه بر عليه دشمن کرد و با گامهايي استوار آرپي جي را به طرف دشمن شليک مي کرد.يوسف در دشت عباس به نبرد مي پرداخت و لحظه ايي به دشمن مجال نمي داد.لحظات به سختي سپري مي شد و يوسف هر قدم که جلوتر مي رفت به معبودش نزديکتر مي کرد.يوسف در همين مبارزات يک بار مجروح شد ولي بي آنکه دست از مبارزه بردارد به نبرد ادامه داد.روزها در حال گذر بود تا اينکه چهارم فروردين ماه سال هزار و سيصدو شصت و يک از راه رسيد.يوسف همچنان در عمليات فتح المبين در دشت عباس به مبارزه مي پرداخت که دوستش اصغر صبور زخمي شد و وي او را به عقب بازگرداند و در موقع بازگشت از ناحيه ي پا و شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفت . همرزمانش هر چه تلاش کردند نتوانستند وي را به عقب برگرداند، و يوسف همانجا ماند و توسط عراقيها در همان محل دفن شد.روح بلند و ملکوتي يوسف در جوار حق آرام گرفته بود و ديگر آرزويي نداشت تا اينکه بلاخره بعد از اينکه منطقه به دست ارتش ايران  افتاد، پيکر پاک شهيد را روانه ي زادگاهش کردند.يوسف که در انتظار شهادت بود بلاخره بعد از يکماه مبارزه خيلي زود از طرف معبودش طلبيده شد.قبل از شهادت وي که قرار بود نام يکي از شهداء را بر محله شان ثبت کنند بعد از شهادت وي آن نام ، نامي جزو شهيد يوسف آهنگري نبود. پيکر پاک شهيد را در اوج غم و اندوه، روانه ي گلزار شهداء بهشت فاطمه (س) کردند و غريبانه به خاک سپردند. (روحش شاد و يادش گرامي)
 
وصیت نامه شهید:

بسمه تعالي
واعدوا لهم ما استطعتم من قوه
هنوز بوي خون و فرياد جهاد را به فراموشي نسپرده بودم و بالاخره هنوز در بازگشت از جهادي كوچك بوديم كه پيام رسول از آنسوي تاريخ در گوش دلمان طنين افكند و خستگان مبارزه با كفر زا به جهادي بزرگتر خواند. جهادي با خود و براي غلبه بر خود و بپاخيزيد در مقام تهذيب و تزكيه نفس و اصلاح خود برآييد من هم احساس مسئوليت كرده و جلسه اي كه با برادران انجام داديم همه آماده جهاد بودند در اين جلسه هشت نفر از برادران انتخاب شديم تا به جبهه رفته با كفر مبارزه كنيم. وصيتم اسن است كه برادران سنگرها را خالي نكنيد در پشت جبهه بر عليه ابرقدرتهاي جهان مبارزه كنيد و از پا ننشينيد تا ظهور مهدي موعود
مادرم بعد از اينكه من رفتم يا شهيد شدم غمگين مباش اگر تو گريه كني دشمن استفاده مي كند تو بايد مقاوم باشي و گريه نكني تا با گريه نكردن تو چشم دشمن كور شود مبارزه تو در پشت جبهه اين است جهاد اكبر و مبارزه با نفس كنيد و امام را تنها نگذاريد. پدرم شما نيز بايد هشيار باشيد و با منافقين داخلي بستيزيد و در پشت جبهه به برادران خود كمك كنيد

ارسال نظر